Wednesday, June 20, 2007

گفتنی و ناگفتنی به قدری دارم که اصلا نمیدونم از کجا باید شروع کنم....
اول از یک محلی توی شرق بیروت میگم ... شاید بعد از اون از ناگفتنیهایم بگویم... شاید هم مثل همیشه بگذارم بین من و آنها و خدای ما باشد... نمیدونم...
وقتی حرکت میکنی که دو روز آخر هفته را بریزی توی تنهاییهایت و شاید در جمع بتونی یک کمی بیشتر با خودت خلوت کنی، انرِژی میگیری، برای وصل شدن... ما هم با هم ... جمع کوچولوی موقتی به هم وابستهمون به سمت شرق بیروت به راه افتادیم... رفتیم تا برسیم به جایی که زمان ایستاده و تو در مکان میتونی از ابعاد گذر کنی... جادههای تنهاییمون را با صدای بنان و سیما و مرضیه و ... طی میکردیم و با شب مهتاب، شوری به شبمون میزدیم، با مرغ سحر نالهی طلب بوسه میکردیم و "مرا ببوس" را با صدای هم فریاد میزدیم... جادههامون با سرعتی میگذشتند و بهمون از لحظهی حرکت ندای بازگشت میدادند، ندای تنهایی، ندای غربت... حرمت جاده را با سکوتی و گاهی همصدایی حفظ میکردیم، تا وقتی ستونهای "خونهی پادشاه" از بین ساختمانهای بیقواره برامون فریاد وصال سرداد...
روی اولین پلهی ورودی ایستاده بودیم و سکوت در هم آمیخته با صدای پرستوها و سنگینی فضا بهمون اجازهی دخول نمیداد...
گیج گیج بودیم، با قدم گذاشتن روی هر پله سعی میکردیم نگاهی به جای پاها کنیم، نگاهی به گذشتن از پله... عظیم بود... میان ستونها و سنگها... شیرها و کندهکاریها غرق شده بودیم، پسرک با شادی غیرقابل وصفی میدوید و از "خونهی پادشاه" دیدن میکرد... راهنما با تمام اطلاعاتی که سعی میکرد در کمترین زمان و به صورت فشرده در اختیارمون قرار بده یک لحظه هم از روایت دست بر نمیداشت، و من همچنان به دنبال پلهای برای وصال میگشتم....
معبد "الهه عشق" و "الهه زیبایی" و "الهه شراب" با ستونها و کندهکاریهایی که نشان از "مرگ" و "زندگی" بود و با معماری عجیب خود مرا به "او" نزدیکتر ساخت... صیقلی که به سنگهای چند تونی داده بودند... حمل سنگهای چندصد تنی برای ساختن... از بلاد شام تا "شهر خورشید" امروزی... شهری که 350 روز خورشید را با خودخوهی تمام برای خود نگهداشته است...
صدای پای ما بود که در فضای امروز خبری از گذشته میداد.... یادداشتهای یادگاری از 1820 تا امروز... با این که همیشه از یادگاری نوشتن بدم میومد اما با دیدن تاریخها و اسامی دلم میخواست منم مینوشتم تا اگر 100 سال دیگر کسی اسمم را خوند مثل من در گذر زمان حل بشود...
ساعتی بعد از ترک راهنما به تنهایی گذشت، آنچه برایم پیش آمد بین من و خدای من ...
اما ....
"پرواز را به خاطر بسپار" هنوز هم زیر گوشم نجوایی عاشقانه سر میداد... شب شده بود، و من مثل همیشه شب را برای استراحت انتخاب کرده بودم.. اما طعم شیرین امروز اجازهی هیچ خوابی را به من نمیداد... همیشه شب برایم یک گذر ساده و ساکن بود... ستارههایی که همیشه بودند و امشبشان در فردایشان حل شده بود...
اما.....
خیابان ساکت و آسمان پرتر از همیشه (مثل دل ما)... آسمانی که تنها ستارگان و سکوت خود را به من نشان میداد... شبی که در تنهاییهایم معلق ماندم و بین هزاران هزار سوال دیگر دست و پا زدم... شبی که مزهی شب بودنش را بیش از قبل به من نشان داد...
شبی که "شب" را برایم معنا کرد و من را هر روز به انتظار ستاره بارانش بیقرار کرد... شبی که مزهی گذر ساعت از 24 به 25 را نشانم داد .... نگهداشتن "حرمت شب" یا به "سکوت" است و یا به "ناگفتهها"، که هم به سکوت حرمت داری کردیم و هم به ناگفتهها...
دلتنگ شبم...
از امروز دلتنگ شب و آسمان و ستارهام....
روز دوم از سفر بود، آماده شدیم تا به "نهر العاصی" به معنای "رودخانهی وحشی" برویم... تا بعد از عظمت، "جمال" و زیبایی را در او بدون پردهای شاهد باشیم...
جادههایی که تکانهای وحشتناک داشت و مثل مار به دور تپهها و کوهها پیچ خورده بود... توی گوشم فریاد میزد... "جاده اسم منو فریاد میزنه...منتظر مونده که من باهاش برم.... " و من از صدای جاده گوشهایم گرفته بود...
زیبایی و ایستادگی درختانی که در میان هیاهو و هجوم آب از میان سنگها با سربلندی به ما خیره شده بودند به قدری بود که "سکوت" را میهمان دلهایمان کرد... صدای حملهی آب با صدای قلیون همراه شده بود و صدای ما را در خود گم کرده بود... تنها نگاهمان به درخت وسطی بود... چه زیبا در میان همهی سختیهایی که آب و سنگ برایش فراهم کرده بودند ایستادگی میکرد... و چه زیبا که بازهم از هر نگاه میشود به "او" رسید....
و بعد عصر...
چه تنها و زیبا بود وقتی زیر آسمان در مسجدی از ستونهای رومیان و در میان 12 متر قالیچه بدون سقف به "علی" برسی و یاد "مقام حسین" باشی... وقتی میدانی سالهای سال پیش توی قصهی مادربزرگها "یک آقای خوبی" بوده که به همه کمک میکرده... اما "آدم بدهای قصه" نتونستند "او" را در صورتش ببینند... و "تنهایش" گذاشتند....
و چه عظیم بود میان ستونها در محراب عشق ایستادن....
و بازهم شب... میهمان دلهایمان شد.. و یا نه.. بهتر است بگویم، شب... مارا میهمان دل خود کرد... ستاره و ماهی که بیش از هر زمان به هم نزدیک شده بودند تا عشقبازی خود را به رخ دلهای خسته از زندگی ما بکشند... وقتی میخوند: "وقتی به گیسوی پریشون میرسی خودتو نگهدار" ... یا وقتی از ته دل فریاد "امشب در سر شوری دارم" سر میداد و تحمل دیدن را برای من سخت میکرد... تحمل سکون را ... تحمل نشستن را.... جاده بازهم مارا میخواند و ما هر سه پر از ناگفتنیهایمان به سوی بازگشت به زمان و زندگی با سرعت در شتاب بودیم... هرچند دلم میخواست دنیا میایستاد و من به جاده و ماه و ستاره خیره میشدم و همچنان درگوشم صدای "مرغ سحر" غوغا به پا میکرد... رسیدن به زندگی تلخ بود...
بازگشت به دنیا سخت...
کاش در همان ساعت 25 غرق میشدم... کاش نفسم به شمارهی 25 مثل امروزم وصلتر بود....
و امروز...
شایدبهتر دلتنگیها و نگرانیهایم بتوانم در کاسهی چشمانم بریزم و به صورت تکتکشون مثل آینهای نمایان سازم... و ای کاش قدرت خواندن آینه را داشته باشی...
و ای کاش...آنچه بر من گذشت بین من و خدای خودم...
بین دل من و آرامش...
بین من و عظمت و جلال و جمال و کرامت...
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نبودم... چون دلم اینجا نبود....نبودم چون درونم بیش از برونم پر تلاطم بود... پست قبلی را نوشتن که ببینم کی میاد و ناراحت میشه یا کی مثلا حالی میپرسه... کی دلش با منه...
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سرم شلوغه .. اما نه با خرید و کار و این حرفها.. سرم امروز با خودم شلوغه...خودم و دلم... و او....
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
توی این دو روز به قدری قلیون کشیدیم که شبیه دودیها شدیم.. واقعا من این از خودگذشتگی همسرجان را بهش تبریک میگم... هرچند فکر کرده که تب قلیون ما میخوابد ... اما نمیدونه که ما داغ و داغتر میشیم.. تا شاید با ذغال قلیون بسوزیم...هاهاهاها....
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کمتر از 20 روز دیگه در کنار "دریای مدیترانه" و رنگ "لاجوردیش" هستم... از الان دلم تنگ میشود... سال گذشته تمام مدت را با امید بازگشتش بودیم... هرروز و هر هفته بیشتر و بیشتر...
اما دلم برای سال آتی عجیب گرفته...
بغض آلود است و غمگین...
دلم برای ندیدنها تنگ است
اول از یک محلی توی شرق بیروت میگم ... شاید بعد از اون از ناگفتنیهایم بگویم... شاید هم مثل همیشه بگذارم بین من و آنها و خدای ما باشد... نمیدونم...

وقتی حرکت میکنی که دو روز آخر هفته را بریزی توی تنهاییهایت و شاید در جمع بتونی یک کمی بیشتر با خودت خلوت کنی، انرِژی میگیری، برای وصل شدن... ما هم با هم ... جمع کوچولوی موقتی به هم وابستهمون به سمت شرق بیروت به راه افتادیم... رفتیم تا برسیم به جایی که زمان ایستاده و تو در مکان میتونی از ابعاد گذر کنی... جادههای تنهاییمون را با صدای بنان و سیما و مرضیه و ... طی میکردیم و با شب مهتاب، شوری به شبمون میزدیم، با مرغ سحر نالهی طلب بوسه میکردیم و "مرا ببوس" را با صدای هم فریاد میزدیم... جادههامون با سرعتی میگذشتند و بهمون از لحظهی حرکت ندای بازگشت میدادند، ندای تنهایی، ندای غربت... حرمت جاده را با سکوتی و گاهی همصدایی حفظ میکردیم، تا وقتی ستونهای "خونهی پادشاه" از بین ساختمانهای بیقواره برامون فریاد وصال سرداد...
روی اولین پلهی ورودی ایستاده بودیم و سکوت در هم آمیخته با صدای پرستوها و سنگینی فضا بهمون اجازهی دخول نمیداد...گیج گیج بودیم، با قدم گذاشتن روی هر پله سعی میکردیم نگاهی به جای پاها کنیم، نگاهی به گذشتن از پله... عظیم بود... میان ستونها و سنگها... شیرها و کندهکاریها غرق شده بودیم، پسرک با شادی غیرقابل وصفی میدوید و از "خونهی پادشاه" دیدن میکرد... راهنما با تمام اطلاعاتی که سعی میکرد در کمترین زمان و به صورت فشرده در اختیارمون قرار بده یک لحظه هم از روایت دست بر نمیداشت، و من همچنان به دنبال پلهای برای وصال میگشتم....
معبد "الهه عشق" و "الهه زیبایی" و "الهه شراب" با ستونها و کندهکاریهایی که نشان از "مرگ" و "زندگی" بود و با معماری عجیب خود مرا به "او" نزدیکتر ساخت... صیقلی که به سنگهای چند تونی داده بودند... حمل سنگهای چندصد تنی برای ساختن... از بلاد شام تا "شهر خورشید" امروزی... شهری که 350 روز خورشید را با خودخوهی تمام برای خود نگهداشته است...

صدای پای ما بود که در فضای امروز خبری از گذشته میداد.... یادداشتهای یادگاری از 1820 تا امروز... با این که همیشه از یادگاری نوشتن بدم میومد اما با دیدن تاریخها و اسامی دلم میخواست منم مینوشتم تا اگر 100 سال دیگر کسی اسمم را خوند مثل من در گذر زمان حل بشود...
ساعتی بعد از ترک راهنما به تنهایی گذشت، آنچه برایم پیش آمد بین من و خدای من ...
اما ....

"پرواز را به خاطر بسپار" هنوز هم زیر گوشم نجوایی عاشقانه سر میداد... شب شده بود، و من مثل همیشه شب را برای استراحت انتخاب کرده بودم.. اما طعم شیرین امروز اجازهی هیچ خوابی را به من نمیداد... همیشه شب برایم یک گذر ساده و ساکن بود... ستارههایی که همیشه بودند و امشبشان در فردایشان حل شده بود...
اما.....

خیابان ساکت و آسمان پرتر از همیشه (مثل دل ما)... آسمانی که تنها ستارگان و سکوت خود را به من نشان میداد... شبی که در تنهاییهایم معلق ماندم و بین هزاران هزار سوال دیگر دست و پا زدم... شبی که مزهی شب بودنش را بیش از قبل به من نشان داد...
شبی که "شب" را برایم معنا کرد و من را هر روز به انتظار ستاره بارانش بیقرار کرد... شبی که مزهی گذر ساعت از 24 به 25 را نشانم داد .... نگهداشتن "حرمت شب" یا به "سکوت" است و یا به "ناگفتهها"، که هم به سکوت حرمت داری کردیم و هم به ناگفتهها...
دلتنگ شبم...
از امروز دلتنگ شب و آسمان و ستارهام....
روز دوم از سفر بود، آماده شدیم تا به "نهر العاصی" به معنای "رودخانهی وحشی" برویم... تا بعد از عظمت، "جمال" و زیبایی را در او بدون پردهای شاهد باشیم...
جادههایی که تکانهای وحشتناک داشت و مثل مار به دور تپهها و کوهها پیچ خورده بود... توی گوشم فریاد میزد... "جاده اسم منو فریاد میزنه...منتظر مونده که من باهاش برم.... " و من از صدای جاده گوشهایم گرفته بود...زیبایی و ایستادگی درختانی که در میان هیاهو و هجوم آب از میان سنگها با سربلندی به ما خیره شده بودند به قدری بود که "سکوت" را میهمان دلهایمان کرد... صدای حملهی آب با صدای قلیون همراه شده بود و صدای ما را در خود گم کرده بود... تنها نگاهمان به درخت وسطی بود... چه زیبا در میان همهی سختیهایی که آب و سنگ برایش فراهم کرده بودند ایستادگی میکرد... و چه زیبا که بازهم از هر نگاه میشود به "او" رسید....
و بعد عصر...
چه تنها و زیبا بود وقتی زیر آسمان در مسجدی از ستونهای رومیان و در میان 12 متر قالیچه بدون سقف به "علی" برسی و یاد "مقام حسین" باشی... وقتی میدانی سالهای سال پیش توی قصهی مادربزرگها "یک آقای خوبی" بوده که به همه کمک میکرده... اما "آدم بدهای قصه" نتونستند "او" را در صورتش ببینند... و "تنهایش" گذاشتند....
و چه عظیم بود میان ستونها در محراب عشق ایستادن....
و بازهم شب... میهمان دلهایمان شد.. و یا نه.. بهتر است بگویم، شب... مارا میهمان دل خود کرد... ستاره و ماهی که بیش از هر زمان به هم نزدیک شده بودند تا عشقبازی خود را به رخ دلهای خسته از زندگی ما بکشند... وقتی میخوند: "وقتی به گیسوی پریشون میرسی خودتو نگهدار" ... یا وقتی از ته دل فریاد "امشب در سر شوری دارم" سر میداد و تحمل دیدن را برای من سخت میکرد... تحمل سکون را ... تحمل نشستن را.... جاده بازهم مارا میخواند و ما هر سه پر از ناگفتنیهایمان به سوی بازگشت به زمان و زندگی با سرعت در شتاب بودیم... هرچند دلم میخواست دنیا میایستاد و من به جاده و ماه و ستاره خیره میشدم و همچنان درگوشم صدای "مرغ سحر" غوغا به پا میکرد... رسیدن به زندگی تلخ بود...
بازگشت به دنیا سخت...
کاش در همان ساعت 25 غرق میشدم... کاش نفسم به شمارهی 25 مثل امروزم وصلتر بود....
و امروز...
شایدبهتر دلتنگیها و نگرانیهایم بتوانم در کاسهی چشمانم بریزم و به صورت تکتکشون مثل آینهای نمایان سازم... و ای کاش قدرت خواندن آینه را داشته باشی...
و ای کاش...آنچه بر من گذشت بین من و خدای خودم...
بین دل من و آرامش...
بین من و عظمت و جلال و جمال و کرامت...
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نبودم... چون دلم اینجا نبود....نبودم چون درونم بیش از برونم پر تلاطم بود... پست قبلی را نوشتن که ببینم کی میاد و ناراحت میشه یا کی مثلا حالی میپرسه... کی دلش با منه...
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سرم شلوغه .. اما نه با خرید و کار و این حرفها.. سرم امروز با خودم شلوغه...خودم و دلم... و او....
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
توی این دو روز به قدری قلیون کشیدیم که شبیه دودیها شدیم.. واقعا من این از خودگذشتگی همسرجان را بهش تبریک میگم... هرچند فکر کرده که تب قلیون ما میخوابد ... اما نمیدونه که ما داغ و داغتر میشیم.. تا شاید با ذغال قلیون بسوزیم...هاهاهاها....
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کمتر از 20 روز دیگه در کنار "دریای مدیترانه" و رنگ "لاجوردیش" هستم... از الان دلم تنگ میشود... سال گذشته تمام مدت را با امید بازگشتش بودیم... هرروز و هر هفته بیشتر و بیشتر...
اما دلم برای سال آتی عجیب گرفته...
بغض آلود است و غمگین...
دلم برای ندیدنها تنگ است
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت   توسط ایران کریا
|



